امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

من عاشقه آب بازيم

صبح شد و شب سرآمد خورشید خانم درآمد سلام چراغ آسمان خورشید ناز مهربان نور می پاشی رو دنیا جان می دی به درخت و کوه و دریا خورشید گرم و زیبا چه نعمتی، شکر خدا اميرحسين بايد اينجا بهت بگم سلام صبحت بخير ،تازه از خواب بيدار شده بودي كه گفتي من ميخام برم حموم آب بازي كنم ببين از صورتت پيداس تازه از خوابه ناز بيدار شدي،خيلي هم عاشقه اين وانه بودي برات كوچولو شده بود ولي همش ميخاستي تو اين وانه باشي وحموم كني قربونت بشم تا لحظه آخر كه از حموم مي اومدي بيرون آب باز بود وقتي آب ميبستم گريه ميكردي كه بازش كن به دلت نميچسبيد بدون باز بودن آب حموم كني.و هنوز هم همينجوري خونه رو آب ميبره تا بياي بيرون ...
25 شهريور 1390

سفر به شيراز

عزيزه دلم اگه اشتباه نكنمتوينه ماهبودي كه با بابايي و خاله سودي رفتيم شيرازدندوناتو ميبيني دو تا مرواريد كوچولو .رفته بوديم رستوران صوفي توي عفيف آباد بابايي عاشقه غذاهاي رستورانه صوفيه تازه ناهار خورده بوديم و خاله سودي ازت عكس گرفت چه هواي خوبي بود همون روز.غذا هم كه حسابي چسبيد يه ته چين خوشمزه مرغ به سبك صوفي عالي بود. اينم يه عكس با من و بابايي توي محوطه پارك هتل شيراز عمهخوب ونازم خیلی برام عزیزه هرچی غذا می پزه خوشمزه و لذیذه وقتی با اونها باشم غصه و غم ندارم دنیا برام قشنگه هیچ چیزی كم ندارم. اميرحسين جون ،بيچاره عمه تازه از سر كار اومده بود ناهار بخوره غافل از اينكه برادرزاده اش گشنه تره سفره ناهار...
24 شهريور 1390

آغاز چهار ماهگي

آي حلزون شاخكي! كجا ميري يواشكي اولين باري كه گذاشتمت تو روروئك چهارونيم ماهه بودي خيلي كوچولو بوديبيشتر ميذاشتمت كه همش ازم نخاي بغلت كنم پسره شيطون آی حلزون شاخكی! كجا می ری یواشكی؟ جلو میری یواش و ریزه،ریزه پوست تنت چه نرم و خیس و لیزه خالهای دونه دونه،دونه داری به روی پشت روی خود یه لونه داری ساكتی و خجالتی و تنها بمون توی باغچه خونه ما. عزيزم اميرحسين جان تازه داشتي دندون در مي آوردي و همش انگشتات ميخوردي از لثه گير هم اصلا خوشت نمي اومد.تو اين عكس پنج ماهه بودي و ما تازه از شمال اومده بوديم ،الان عكسهاي شمالت ندارم همشون بوشهره هروقت رفتم بوشهر اونا رو هم ميارم اسكن ميكنم پسركم چوپونه كجاست؟ تو صحراست مواظ...
24 شهريور 1390

سام من اميرحسين

مرسي خاله جون كه استارت ساخت اين وبلاگ و زدي بله همون جور كه خاله سيما گفت توي يك روز سرد زمستوني ساعت 9.25 صبح بود كه به دنيا اومدي ودنياي منو عوض كردي چه روزهاي تلخ وشيرين گذرونديم من و بابايي بيشتر ازهمه من، كه توضيح ميدم يه توضيح درباره اسمه وبلاگ: اسم وبلاگو به اين دليل انتخاب كردم چون قرار بود اسمتو سام بزارم خيلي اين اسمو دوست داشتم اما چون بابايي دوست داشت اسمتو بزاره حسين منم اميرحسين و انتخاب كردم البته هميشه نظرهاي بابايي برام مهمه ولي تو انتخاب اسم خيلي دودل بودم5 روزت بود يا شش روزت كه شناسنامه ات رو گرفتيم من توي اسم مونده بودم تا لحظه آخر آخر كه بابايي ادارهثبت بود مصمم بودم كه بايد سام باشه ولي توي يك لحظه نظر...
24 شهريور 1390

تقدیم به تو

سلام این وبلاگ رو تقدیم میکنم به خواهر زاده خوبم سام که الان تهران زندگی میکنه و خیلی دلم براش تنگ شده مامانش خیلی تنبلی کرده واسه درست کردن دفتر خاطراتش من استارتشو میزنم و تحویل میدم بهش میگه دیگه دیره واسه وبلاگ درست کردن ای مامان بد خیلی دوستت دارم خاله جون ...
23 شهريور 1390